أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
456
تجارب الأمم ( فارسى )
داده در شگفت بود ، تا هنگام عصر پيشگامان و پس از ايشان سپاهيان با سردارشان « ابو جعفر جمال » فرا رسيده در يك فرسنگى ياقوت فرود آمدند . تاريكى شب ميان دو سپاه پرده كشيد و بامدادان چند زد و خورد رخ داد و جنگ را براى روز بعد گذاردند ، زيرا سپاه بريدى در انتظار يك گردان بود ، كه بريدى از راه « دجيل » فرستاده بود تا از پشت سپاه ياقوت را در كمين گيرند . بامداد سومين روز آمدن ياقوت به « عسكر مكرم » جنگ آغاز شده از بر آمدن آفتاب تا نيمه روز بكشيد ، ياقوت و كسانى از همراهانش چون مونس ، آذريون ، مشرق و جز ايشان ، كه از يك هزار مرد كمتر بودند ، خوب ايستادگى كردند و ابو جعفر جمال و ياران بسيار او را خسته كردند تا آنجا * كه نزديك بود بريديان بگريزند . هنگامى كه ظهر شد و جانها به لب رسيده بود كمين گران [ بريدى ] كه سه هزار مرد تازه نفس بودند فرا رسيدند . ياقوت كه گيج شده بود گفت : « لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم » پس به مونس با اشارت دستور داد جلو ايشان را بگيرد ، مونس با سيصد مرد بر ايشان تاخت و ياقوت با پانصد مرد خود به جنگ پرداخت ، يك ساعت نگذشت كه مونس گريزان بازگشت . ياقوت خود را از چارپا پرت كرده جنگ افزار و پوشاك بينداخت و با يك شلوار و پيراهن سينيزى خود را به يك رباط به نام رباط « حسين دبار [ 1 ] » رسانيده بر ديوار آن تكيه داد . اگر بدرون رفته پنهان شده بود و شب فرا مىرسيد مىتوانست رهائى يابد ، ولى چنان كه گفتم در كنار « ناعورة السبيل » نشست روى خود را پوشانيده دست خود دراز گرفت تا خود را يك بيچاره شدهء آبرومند نشان دهد ، كه خواهان صدقه است ، گروهى از بربرها كه او را چنان ديدند خواستار باز نمودن روى او شدند و چون خوددارى كرد . يكى از ايشان با « مزراق » [ 2 ] به او نشانه رفت ، او گفت : من ياقوت هستم ، مرا بنزد بريدى ببريد ، ايشان گرد آمده سر او را بريدند ، مونس ، آذريون و مشرق به شوشتر گريختند . عربها و بربرها ايشان را دستگير كرده باز گردانيدند .
--> [ ( 1 - ) ] در تكمله : « زياد » ديده مىشود . [ ( 2 - ) ] M : مزراق زوبين ، ( اقرب الموارد ) .